|
نویسنده dr.mobasher
|
|
مرد پشت كاجهای خمرهای، روی نيمكتِ صورتی ديگری نشست. اين يكی را قبلا امتحان نكرده بود. از آن خوشش آمد. مثل نيمكتهای كناری، پشتیاش راحت بود و از پيادهروی آن طرفِ كاجهای گرد و كوتاه، كسی او را نمیديد.ممكن بود مريم ازخيابان جلوی پارک رد شود، آن وقت نمیتوانست برايش توضيح دهد كه اينجا، كنار سطل آبی زباله منتظر هيچ چيز نيست. سيگارش را روشن كرد. سوپر ماركت آن طرف خيابان، جلوی ورودیاش لامپهای سفيد بزرگی روشن كرده بود. پنجرههای آپارتمان بالای سوپرماركت باز بودند. زمستان گرمی بود. دقت كرد، مثل ديروز دختری را كه تاپ مشكی پوشيده بود، جلوی پنجره میبيند. كوتاه بود و آرنجهای خيلی سفيدی داشت. چانهاش را روی دستش گذاشته بود و به او، پشت كاجهای خمرهای، خيره نگاه میكرد. موهای چتری براق و چشمهای سياهی داشت. روی بازويش علامتی شبيه خالكوبی بود. اول فقط به او خيره شده بود، اما بعد انگار داشت میخنديد. دستهايش را زير چانه گذاشته بود و به او میخنديد.
مرد زبانش خاريد و شكمش صدا داد. خواست دستش را كمی بلند كند و از پشت كاجها، آرام برای دختر تكان دهد. شايد هم برای كس ديگری لبخند زده بود. خيلیها در پارک قرار میگذارند. اطرافش را نگاه كرد. هيچ كس پشت رديف كاجهای گِرد و كوچک نبود. از آن بالا برای او لبخند زده بود. اما سرش را كه برگرداند دختر رفته بود. در جای خالیاش لوستری كريستالی از سقف آويزان بود. يک ربع ديگر صبركرد و سيگار دومش را آتش زد. ديگر كسی جلوی پنجره نيامد. امروز هم هيچ كس نيامد. فكر كرد مثل بقيهی فرصتهاست كه دير میجنبی و بر باد میروند.
سيگارش را كه تا ته سوخته بود به طرف سطل زباله انداخت. سيگار به لب آن خورد و لای چمنها دود كرد. زمانش داشت تمام میشد. از ميان شكم دو كاج، لوستر كريستالی و لبهی بالايی تابلوهايی را كه نزديک سقف زده بودند، میديد. شايد حتا بهتر شد كه دختر ديگر جلوی پنجره نيامد. اگر دوباره میخنديد، او دست تكان میداد و دختر دوباره میخنديد و... |
|
ادامه مطلب ...
|